آخرین آرزوی دلم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستای عزیز

به علت مشکل بلاگفا تصمیم گرفتم یه خونه جدید بسازم . آدرس خونه قبلیم که خیلیم دوستش داشتم رو نوشتم اگه دوست داشتین بهش سر بزنید

http://rozhayentezar.blogfa.com/




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 خرداد 1394 | 15:43 | نویسنده : زینب |

12/5/96 دوباره راهی اصفهان شدیم . این سری مادر و خواهر هم همراهم بودند. تصمیم گرفته بودیم بعد از ویزیت دکتر یه گشتی توی اصفهان بزنیم و یه آب و هوایی تازه کنیم و یک شب بمونیم. هوای اصفهانم گرم بود البته نه به گرمی آفتاب سوزان خوزستان...

این دفعه پیش دکتر اولیاه پناه ویزیت شدم  خیلی تند تند و عجله ایی چون جمعه بود و دکتر کلانتر نبودش مجبور بودم قبول کنم.. گفت توی تخمدانت چند تا کیست داری که باید رفع بشه و بعدش دوباره ادامه درمان. قرص hd. قرص asa . و کپسول رویال3 که برای این آخری کل داروخانه های اصفهان رو گشتم پیدا نکردم بعدش گفتن بجاش عسل خالص بخور.

( یه توصیه به اونایی که مرکز ناباروری اصفهان میرن . سعی کنید تا میتونید پیش اولیاه پناه ویزیت نشید اصلا برای مریض وقت نمیزاره و همش عجله داره. از بین دکترایی که من پیششون ویزیت شدم دکتر یوسف زاده و حیدری نسبت به بقیه بهتر بودن)




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 مرداد 1396 | 11:41 | نویسنده : زینب |

دیشب داشتم فیلم پرستاران رو میدیدم . اون فیلم پرستاران خارجی کجا و این کجا. نیم ساعت از وقت گرانبهای مردم رو هدر دادن برای جرو بحث در مورد عوض کردن مبلمان و اینکه خواستگار قراره بیاد نباید روی مبل قدیمی بشینه و  ما کل وسایل خونه رو عوض کردیم ایناروهم باید عوض کنیم .  از اونطرف دختره میگه قرار بود من مبلای جدید رو انتخاب کنم شما چرا رفتین خریدین وووووو

اصلا درکشون نمیکنم.... . واقعا مشکلات جامعه ما اینه . فیلم ساختن به اسم پرستاران ولی هیچ ربطی به پزشکی نداره  همش در مورد عشق و عاشقی و ازدواج پرستارای ترشیده ی پولداره. طرف اومده بیمارستان که برای پرستاری آموزش ببینه اونوقت فکر و ذکرش همش پیش دختر همکلاسیشه ...

کاش یکم توی این فیلم راجع به اشتباهات پزشکی حرف میزدن. کاش در مورد میزان موفقیت عمل های مختلف میگفتن . کاش یه خورده فیلمش در مورد مسائل پزشکی بود.




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 12:47 | نویسنده : زینب |

دنیای مجازی اون جوری که میگن دنیای بدی هم نیست . بعضی مواقع با اینکه جسم ها از هم دورن ولی قلب ها و روح ها رو بهم نزدیک میکنه. درست برعکس دنیای واقعی که بعضی آدم ها کنارتن، سر یه سفره  باهات غذا میخورن، میگن، میخندن  ولی دلهاشون فرسنگها باهات فاصله داره. 

چندسالی میشه که از طریق تلگرام با گروهی آشنا شدم به نام حیات خلوت. زنانی از جنس خودم . همدرد و همرنگ  . آدم هایی که تا حالا هیچ وقت از نزدیک ندیدمشون. و شاید هیچ وقت نبینمشون. هرکدام از شهر و دیار و فرهنگ خاص. که به دور از فرهنگ و زبان متفاوت ، همدل و همرنگند. توی حیات خلوت هر وقت دلمون گرفت هر ساعت از شبانه روز بدون اینکه مزاحم کسی بشیم یا وقت قبلی بگیریم میتونیم بدون هیچ نگرانی درد دل کنیم بدون اینکه  کسی ناراحت بشه . حرفایی که حتی به خواهر و مادرمون هم نمیگیم اونجا خیلی راحت بیان میکنیم. بعضی از دوستای حیات خلوتی من سالهاست منتظرن. بعضیاشون خداروشکر جواب سختی ها و انتظارشون رو گرفتن. واقعا اگه دنیای مجازی نبود من چطور با دوستای حیات خلوتی آشنا میشدم . نگرانی ها ، دلهره ها ،دلتنگی ها و دلخوری هایی که هیچ گوش شنوایی نداشت به کی میگفتم . ممنون دوستای حیات خلوتی که با حرفای روحیه بخشتون امید دوباره بهمون میدید. من اسمش رو نمیذارم دنیای مجازی چون دنیای ما و دوستی ما واقعی تر از بعضی آدم های اطرافمونه...

ان شالله روزی برسه که همه دخترای خوب حیات خلوت جواب سختی ها و انتظارشون رو از خدا بگیرن و دامن همشون سبز بشه. دنیای مجازی بعضی وقتا خیلی هم بهتر از دنیای واقعیه  مگه نه...؟ 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1396 | 10:40 | نویسنده : زینب |

سه سال پیش  بود که برای اولین بار عکس رنگی رو تجربه کردم . از اون دستگاه معاینه قیچی مانندی که نمی دونم اسمش چیه متنفر بودم. استرس شدیدی داشتم . وقتی دیدم خانمی که قبل از من بود ،تا روی تخت رفت و از  ترس دوباره برگشت توی اتاق انتظار، استرسم بیشتر شد.  ولی مجبور بودم انجامش بدم و انجامش دادم و تجربه کرذم دردی رو که همش ازش حرف میزدن بجز درد اون دستگاه معاینه یه دردی شبیه پریدی هم داشتم. و حالا دیروز دوباره توی همون مرکز عکس رنگی دادم این بار به درخواست خودم و بدون استرس. حتی به خانمی که نوبتش بعد از من بود و حسابی ترسیده بود روحیه میدادم. میدونستم بهر حال یکمی درد داره ولی همش بهش میگفتم نگران نباش درد نداره.

میدونستم دردش قابل تحمله . راحت روی تخت خوابیدم . وقتی اون دستگاه معاینه ای که همیشه ازش متنفرم وارد بدنم شد یکمی درد احساس کردم. توی اون نیم ساعتی که اون خانم دکتر مهربون داشت کارشو انجام میداد فقط یکی دوبار یه آخ کوچولو گفتم و تمام. 

دکتر گفت : چه دختر آروم و صبوری هستی. گفتم نوی این چندسال اینقدر درد کشیدم که حسابی پوست کلفت شدم. کارم تموم شد رفتم توی اتاق انتظار نشستم منتظر جواب عکسم. صدای جیغ نفر بعدی هر چند دقیقه یکبار توجه همه رو جلب میکرد. حتی تا توی کوچه هم صداش میومد. واقعا من چقدر صبورم. 

توی ماشین که نشستم تازه فهمیدم درد چیه . شکم درد شدیدی گرفتم . پشت ماشین خوابیدم و از درد به خودم میپیچدم . 

امیدوارم خدا جواب دردهای روحی و جسمی ما زنان منتظر رو با شیرینی بچه پاسخ بده . ان شاءلله




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1396 | 10:03 | نویسنده : زینب |

- بخدا زینب من خیلی برات دعا میکنم ولی نمی دونم چرا دعام نمیگیره....

- کجایی زینب ! تازه نبودی چقدر برات دعا کردم...

- یک ماه پیش وقت غروب اینقدر برات دعا کردم و از خدا خواستم بهت بچه بده ولی چند روز بعدش خودم پریود نشدم و تست زدم مثبت بود. به خدا گفتم من که برای دختر عموم دعا کردم نه خودم پس چرا به من بچه دادی!

- زینب فلانی تازه بچه زاییده بیا تا پا بزاره روی کمرت شاید تو هم حامله شدی!!

- زینب فلانی میخواد غسل نفاس کنه بیا با آب چرکش حموم کن تا چله ات وا بشه!!

- فلانی توی روضه اش سفره داره بیا تا آشغال سفره رو بتکونیم روی سرت تا خدا مرادت بده!!

و و و ....

اینا دلسوزی های گاه و بیگاه اطرافیانه اونم جلوی جمع ..

چه دلیلی داره وقتی برای کسی دعایی میکنیم هی به روش بیاریم . انگار سرش منت گذاشتیم.

چرا با حرف های بیخودی و دلسوزی های الکی هی کمبود ها نواقص یک نفر رو یادش میاریم.

چند شب پیش بعد از کلی کار خونه وضو گرفتم که نماز بخونم که خواهرم زنگ زد گفت مامانم کلی مهمون سر زده برای شام براش اومده و قراره بعد از شامم مهمون بیاد .. دست تنهاس  برو کمکش( خواهرم شهر دیگه ایی زندگی می کنه) .. من نمازمو تند تند خوندم لباس پوشیدم و با اینکه هنور نهار فردامو نپخته بودم رفتم خونه مامانم. وقتی رسیدم  عمه ام اینا  سر سفره شام بودن . به محض اینکه پامو گذاشتم توحال یکی از عمه های به ظاهر دلسوز گفت کجایی نیستی خیلی حالتو پرسیدیم حتی برات دعا هم کردیم بابام با خنده گفت دعا برای چی؟ اون یکی عمه پرید گفت بخاطر بچه. 

وای منو بگو وقتی اینو گفت آتیش گرفتم. من تا حالا جلوی بابام اسمی از بچه نیوردم اونم هیجی نمی پرسه . حتی نمی پرسه این همه میری اصفهان برای چیه؟ حتی داداشم که همیشه ما رو می بره اصفهان یکبار نپرسید برای چی میرین منم تا حالا هیچی بهش نگفتم. البته همه میدونن هاا ولی خوب به روم نمیارن.

اون لحظه دلم می خواست این عمه های نچسب رو خفه کنم. هیچوقت دوستشون نداشتم . از بچگی تا حالا هیج محبتی از عمه ها ندیدم خداروشکر شهر دیگه ای زندگی می کنن. هر دفعه هم میان در حد یه شام یا نهار میان خونمون شکمشون رو پر میکنن و میرن . اگه هزار سالم نبینمشون دلم براشون تنگ نمیشه اگه بمیرن هم ناراحت نمیشم. آدم های بیسواد و بی فرهنگی که هیچ وقت آدم رو درک نمی کنن. 

تازه بعدشم کلی به مهمونا جواب پس دادم که رفتم دکتر یا نه . دکتر چی گفت چی داد دوباره کی باید بری وووو....

اون شب تا اذان صبح خوابم نبرد همش تو دلم داشتم بهشون بد و بیراه می گفتم. اصلا این عمه ها رو هر دفعه می بینم یه ناراحتی برام درست میکنن ولی من اون لحظه مثل همیشه حرفی به ذهنم نمیاد که بزنم . کاش همشون یهو بمیرن.

یادمه قبل از اینکه خواهرم باردار بشه با اینکه همش یکسال از عروسیش میگذشت یکبار یکی از عمه ها توی جمع با تمسخر به خواهرم گفت: فاطی چرا حامله نمیشی؟ و من اون لحظه به جای خواهرم آتیش گرفتم

کاش میشد یه جواب دندون شکن به همه داد کاش میشد با یه جواب دهن همه رو گل گرفت. 

کاش آدم ها درکم میکردن. کاش میفهمیدن اونی که از همه بیشتر غصه میخوره خودمم. اونی که از همه بیشتر بفکره خودمم. اونی که از همه بیشتر دعا میکنه خودمم. این روزها نگرانی بابت هزینه سرسام آور دکتر فکرمو خیلی مشغول کرده.

یه جمله قشنگی خوندم که میگه :( دست هایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند) کاش فامیل به جای دلسوزی های الکی و نمک روی زخم پاشیدن از نظر مالی کمک میکردن. کاش یکی از فامیل پیدا میشد میگفت من هرسال کربلا و مشهد میرم بیا این هزینه سفر امسالم برای خرج دکتر تو شاید اینجوری امام حسین راضی تر باشه. کاش یه نفر پیدا میشد می گفت من هرسال غذای نذری می پزم امسال به جای اینکه شکم یه مشت آدم سیر و پولدار رو پر کنم هزینه نذری ام برای خرج دکتر تو شاید اینجوری حضرت عباس خوشحال تر بشه. 

البته خدا روشکر تا الان مدیون کسی نشدم حتی شوهرم. به لطف خدا کل هزینه های دکترم رو خودم میدم . ان شالله خدا کمک کنه تا آخرش مدیون کسی نباشم...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1396 | 12:10 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 تير 1396 | 9:53 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | 14:19 | نویسنده : زینب |

وسایلهایم را میچینم توی ساک .
یک بالش کوچک پتوی مسافرتی ...دودست لباس .شانه مسواک و صابون و حوله....
اوه راستی بشقاب و قاشق و چنگال یادم نرود ...همینطور یک جفت دمپایی راحت ....سوزن نخ لازمم میشه ینی ؟ چادر نمازی که سوغات کربلاست و مادرم شب قبل برایم دوخته، سجاده دوست داشتنی ام و مفاتیح و قرآن کوچکم را روی همه وسایل می گذارم و ساکم را می بندم. 
بعد از نماز مغرب دوش میگیرم و آماده می شوم برای رفتن. زود میروم مثل سال های قبل ... به مسجد که رسیدم سومین نفر بودم
 امسال هم خداراشکر قسمتم شد با اینکه اصلا فکرش را نمیکردم .... یادش بخیر پارسال. چقدرررر زود گذشت این یکساله پر از اتفاق. میروم تا اعتکاف نیمه کاره پارسال را تمام کنم میروم برای اعمال ام داوود که پارسال نتوانستم انجامش بدهم ...
حال عجیبی داشتم...قرار است مهمان خدا شوم سه روز ...مخصوص او برای او ....
راستش اصلا انتظارشو نداشتم امسالم برام جور شه .
سه روز توی خانه تو ....یک خلوت عاشقانه ....

نماز شب ، نماز طولانی مخصوص شب های اعتکاف، ختم قرآن و دعا برای خانه دار شدنمان . بچه دار شدنمان . چقدر برای بچه های حیات خلوت دعا کردم برای زهره که حال شوهرش خوب بشود و بچه های ناز بیاورد. برای ثریا و جنین های چشم رنگی اش. برای مرضیه که خدا صبرش بدهد و  با شیرینی بچه سختی ها را فراموش کند. برای سحر، سمن ، مریم، و بقیه .برای سلامتی همه باردارای گروه و نی نی های نازشون

راستی امسال به خودم جرات دادم همراه با بقیه خانم ها در بلندگوی مسجد برای همه قرآن بخوانم. از پارسال به دلم مونده بود. اولین بار بود که بلندگو دست میگیرم و قرآن میخوانم 

خدایا میدانم حواست به من هست. فراموشم نکن ...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1396 | 10:26 | نویسنده : زینب |

فکرشو بکنید 6 ساعت راه خیلی طولانی و خطرناک رو برید دوساعت مونده به مقصد بهتون بگن بی فایده اومدید باید برگردید. . چه حالی می شید. 

بعد از چند ماه انتظار بالاخره نوبت دکترم رسید با شوق و ذوق دوباره راهی اصفهان شدیم ولی دوساعت مونده به مقصد با مرکز تماس گرفتیم گفتن دکتر نیستش. با اینکه من قبلش دو بار تماس گرفتم گفتن هستش . خلاصه اینطور شد که وسط جاده دور زدیم و برگشتیم. (نوبتم رفت واسه خرداد به بعد )

نمی دونم حکمت خدا چیه؟ امیدوارم هر چی هست خیر باشه.




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1396 | 14:32 | نویسنده : زینب |

24 دی ماه 92 بود که با خوندن وبلاگ مادرای منتظر تصمیم گرفتم برای خودم یک وبلاگ بسازم. یه جایی که بتونم حرفای نگفته دلم رو توش بنویسم ... جوری که هیچ آشنایی ندونه و نخونه... 

فکر میکردم خاطراتم برای همیشه ثبت میشه و یه روزی صاحب اصلی وبلاگم خط به خطشو میخونه. ولی نشد. یه روز خیلی اتفاقی بلاگفا بهم ریخت و همه خاطرات خوب و بد من و دوستامو پاک کرد. پست هایی که گذاشتم دوستای همدردی که پیدا کرده بودم همشون حذف شدن . واقعا هیچوقت هیچی جای قلم و دفتر رو نمی گیره. خلاصه الان سه سال از  تولد بلاگم میگذره . توی زندگیمون فراز و نشیب زیاد داشتیم  . من از یه زن خانه دار که همه فکر و ذکرش تمیزکردن خونه و آشپزی بود تبدیل به یه زن شاغل شدم که دلشمغولی های جدید پیدا کرده.  می دونم لطف خدا بود که یه درآمد بیشتر توی زندگیمون بیاد که بتونیم جدی تر درمانمون رو ادامه بدیم. شاید اگه این لطف خدا نبود هیچوقت پامون به اصفهان باز نمیشد. روزهای خیلی شیرین دیگه هم داشتیم که  زیاد دوام نداشت فکر میکردیم انتظارمون تموم شده ولی ....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 دی 1395 | 11:03 | نویسنده : زینب |

سلام . 

بعضی روزها یه اتفاقاتی توی زندگی آدم میوفته که دوست نداره کسی از آشناها بدونه . چون بعدش به هزارتا سوال عذاب آور دیگه باید جواب بده...

مردم رو که می شناسید دنبال سوژه ان که دائم جلوی روت و پشت سرت حرف بزنن و از کاه کوه بسازن... 

اما دوستای خوبم...

اگه کسی دوست داشت منو همراهی کنه و مطالب وبلاگم رو بخونه توی خصوصی بهم بگه من با افتخار رمز رو بهش میگم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 دی 1395 | 12:17 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | 13:38 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | 14:10 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 11:10 | نویسنده : زینب |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 10:52 | نویسنده : زینب |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد