آخرین آرزوی دلم

یک روز می رسد که در آغوش گیرمش، هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای ...

پیچ و خم زندگی

بعد از مدتها دوباره اومدم میدونم دیگه کسی نمیخونه ولی مینویسم شاید یه روزی پسرم بخونه چقدر این مدت اتفاقات عجیب افتاد مامانم یهویی مریض شد چند روز بستری بود چقدر اذیت شدیم... داداشم ازدواج کرد... اعتراض و اختشاش شد ...  جنگ شد..    چقدر هم وطن از دست دادیم   همیشه از جنگ میترسیدم میگفتم اگه جنگ بشه سالها به عقب برمیگردیم و مدتها طول میکشه دوباره به روز بشیم  .چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد خدا عاقبتمون رو بخیر کنه این روزا حسابی با پسرم سرگرمم .تنها دلخوشی زندگیمونه... وروجک بامزه خدایا عاقبتشو بخیر کنن و  همه بچه های معصوم رو در پناه خودت حفظ کن ...
31 فروردين 1405

پایان مرخصی

پسرم قشنگم یک ساله شد . حسابی به ما وابسته شده و من کیف میکنم وقتی هر جا میرم دنبالم میاد  9 ماه مرخصی مثل برق و باد گذشت و حالا باید چند ساعت از پسرم دور باشم. خدایا کمکم کن از عهده اش بر بیام
5 آبان 1404

پارسا

۶ ماهه که پسر ۸ ماهه ما شده همه زندگی ما  نفس ما به نفسش بنده با اومدنش نور پاشید به زندگیمون 
10 خرداد 1404

پسرم

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم دردت به جان بی‌قرار پر گریه‌ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست … !
24 دی 1403

غریبه آشنا

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تموم انتظار میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت غریب آشنا دوست دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم
18 دی 1403

بی بی چک تکراری

 هزار بار صحنه مثبت شدن بی بی چک رو تو ذهنم تصور کردم ولی رویا با واقعیت فاصله داره یه خط قرمز پررنگ خط کشید روی همه رویاهای قشنگم  راضیم به رضاش  حتما یه چیزی میدونه که نمیشه ما هنوز پیگیری کارهای اداری پسرمون هستیم
4 آذر 1403

عجیب اما واقعی

بعد از ۸ ماه تلاش بالاخره آندومترم نرمال شد و دوتا جنین انتقال دادم  ۴ روز بعد از انتقالم یه اتفاق عجیب افتاد  مگه میشه درست ایام انتقال من از بهزیستی زنگ بزنن بگن یه پسر کوچولو هست که میتونی بیای ببینیش  خدایا این چه امتحانیه اون شب تا صبح خواب میدیدم  یکبارم با تپش قلب شدید از خواب پریدم فرداش رفتیم  پسرکوچولو رو دیدیم  تازه ۴۰ روزش تمام شده  خیلی کوچولوئه بغلش کردم. انتقال و جنین ها یادم رفت حس عجیبی بود  خوشحالی استرس سردرگمی  شوهرم از من بیشتر ذوق و شوق داشت  برگشتیم خونه با کلی کار نکرده که باید انجام بدیم  خدا کنه از این امتحان بزرگ سربلند درب...
22 آبان 1403